X
تبلیغات
رایتل

چه اشتباهی  چاپ

تاریخ : جمعه 24 آذر 1385 در ساعت 10:24 ب.ظ

(هوالمحبوب)

اون روزم سر ساعت خودمو رسوندم پارک. به سرعت رفتم سمت همون نیمکت همیشگی. اطرافو نگاه کردم ببینم بازم میاد یا نه. چند روز بود که احساس میکردم یه نفر میاد اطراف همون نیمکتی که من میشینم میپلکه. روزای قبل یه چیزی مانع از این میشد که مستقیم نگاش کنم. چند روز اول تا احساس میکردم اومده نیمکتو ترک میکردم. روزای بعد یه خورده میموندم و بعدش در حالی که سعی میکردم بهش بفهمونم اینکاره نیستم ترکش میکردم. چند روز بعدش کم‌کم انتظارشو میکشیدم ببینم بازم میاد. این روزای آخر ... نمیدونم چرا ولی حالا یه احساس عجیبی داشتم. خیلی دلم میخواست ببینمش. یه جوری حس میکردم وابستش شدم.

راستش سعی کرده بودم احساسمو بریزم رو کاغذ و ... توو همین فکرا بودم که متوجه شدم یکی به نیمکت نزدیک شد... احساس کردم ضربان قلبم تندتر شده. بازم سعی کردم وانمود کنم که متوجهش نشدم... خدایا یعنی امروز چهرشو میبینم... یعنی امروز اون پرنسسی که تونسته بود تمام فکر و ذهن منو توو این چند روز به هم بریزه میدیدم؟ با اینکه سعی کردم وانمود کنم متوجهش نشدم ولی دست و پامو بدجوری گم کرده بودم. تو خیالاتم با خودم میگفتم: یعنی قبول میکنه باهام باشه؟... اولین بارم بود ولی به خودم قبولونده بودم که ما حتما دوستای خوبی برای هم میشیم...

صدا نزدیک‌تر شد... احساس کردم اومد رو همون نیمکت نشست... ضربان قلبم خیلی شدیدتر شده بود... داشتم با خودم فکر میکردم اگه قلبم از کارم بیفته ارزششو داره که یه بار ببینمش... یعنی اونم دوست داره که با من باشه؟... بدون اینکه متوجه بشه دوربین گوشیمو چرخوندم سمتش... میخواستم حتی اگه نشد باهاش دوست بشم عکسشو حتما روو گوشیم داشته باشم... صدایی نمیومد... یعنی متوجه شده بود میخوام عکسشو بگیرم؟... پس چرا هیچ اعتراضی نمیکنه؟... خدای من... یعنی اونم میخواد باهام دوست باشه؟... دیگه زمانو حس نمیکردم... با اینکه میدیدم عابرایی که رد میشدن نیمکت مارو نشون میدن و نیشخند میزنن ولی اهمیتی نمیدادم.

وقتی احساس کردم دوربین دقیقا به سمتشه یواش دکمه موبایل رو فشار دادم. هیچ صدایی نیومد... نه از دوربین نه از اون... خدا رو شکر. یواش گوشی رو برگردوندم... اولش چشامو بستم... یعنی چه شکلیه؟... چشاش؟... قد و بالاش... تیپش حالایی هست؟... امروزی میگرده... اگه خوب تنظیم نشده باشه چی؟ اگه پاشده باشه رفته باشه... دیگه طاقت نیاوردم. صفحه گوشی رو یه خورده آوردم بالا تا خوب ببینمش...... باورم نمیشد... یعنی...

...

حالا فقط یه سوال برام مونده بود:

این چند وقت من به پای چی سوخته بودم؟...

.

.

.

.

.

 

 

 

kalagh

مستاصل  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 9 آذر 1385 در ساعت 01:27 ق.ظ

(هوالمحبوب)

عشق تو توو قلب من ریشه دوونده،‌ چه‌کنم؟

قلبم از عمق نگات یک چیزی خونده، چه‌کنم؟

بس که زل زدم به‌اون پنجره‌ها یواشکی

دیگه تو چشمای من رمق نمونده، چه‌کنم؟

التماس کردم به چشمام تا که بیدار بمونن

اومدی، خواب بودم این منو سوزونده، چه‌کنم؟

دست گذاشتم روی قلبم تا که آروم بگیره

ولی دست به‌یاد تو همونجا مونده،‌ چه‌کنم؟

سرزنش نکن منو چرا همش اینجا میام

ناز اون نگات منو اینجا کشونده‌، چه‌کنم؟

به‌خدا دلم می‌خواد بازم براش شعر بخونم

ولی اون شعرای قبلی‌مو نخونده، چه‌کنم؟

اگه اون محل نده جون خودم عیب نداره

نمدونم با این دل تنگ وامونده چه‌کنم

آخه اون هزار هزار عاشق دلباخته داره

شخص ثالث منم و از همه رونده، چه‌کنم؟

 

Emam Reza