شاهزاده  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 18 اردیبهشت 1387 در ساعت 07:41 ب.ظ

(هوالمحبوب)

تو شهزاد افسانه‌های منی
در اندیشه‌هایم همای منی

تو در درس عشقی مرا ابتدا
و در عاشقی انتهای منی

سرباز  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1387 در ساعت 11:06 ق.ظ

(هوالمحبوب)

تعطیلات آخر سال بود و پایانه مسافربری غلغله مسافر. این که چقدر طول کشید و چطور تونستم یه فقره مجوز سوار شدن به اتوبوس تهیه کنم بماند. ولی وقتی بلیطو دستم گرفتم باورم نمی‌شد. یه جورایی واقعا توو پوست خودم نمی‌گنجیدم. می‌شد حسرت مسافرای ته صفی که نگاشون به بلیط بنده بود رو کاملا حس کرد. بگذریم.

تا حرکت اتوبوس تقریبا یک ساعتی مونده بود. رفتم یه صندلی خالی پیدا کردم و همچین با خیال راحت نشستم تا زمان حرکت برسه. فرصتی پیدا کرده بودم تا کاملا به‌صورت دانشجویی یه خورده به اشکم مبارک که انصافا از صبح تا حالا صبر کرده بود برسم. این جور موقعا هم که خوب نصیحت مادرم کاملا توو گوشم بود که از غذای بین راه و سر راه استفاده نکنم و معمولا با یه بیسکویت ملی دانشجویی کارمندی ساقه طلایی قضیه رو فیصله می‌دادم. داشتم هنوزم از تهیه معجزه‌آسای بلیط کیف می‌کردم و دونه دونه بیسکویت میذاشتم دهنم که با کمال تعجب دیدم سربازی که کنارم نشسته بود هم بدون این‌که کلامی ردوبدل بشه صرفا با ارائه یک لبخند از همون بیسکویت بنده تغذیه می‌فرمان!!! با این‌که معمولا اهل تعارف و هم‌سفرگی هستم ولی این‌که این سرباز فداکار! صرفا با ارائه لبخند هم‌سفره من شده بود یه خورده اذیتم کرد. به خاطر همین چیزی نگفتم و همچین دانشجویانه و باوقار به تناول بیسکویت ادامه دادم... اونم همراهیم کرد!!!

بالاخره نوبت به آخرین بیسکویت رسید، صبر کردم ببینم این آقای لبخندیان حالا چکار میکنه. در کمال تعجب دیدم دست برد آخرین بیسکویت رو برداشت از وسط نصفش کرد، نصفشو تعارف من کرد نصفشم گذاشت دهن مبارک. باز هم دانشجویانه ولی با لهنی که بهش بفهمونم کار زشتی کرده گفتم: مرسی!!! و اون برعکس من و برعکس انتظار من خیلی عامیانه و با یک لبخند اضافی گفت: خواهش می‌کنم. عید خوبی داشته باشی... و رفت.

القصه سوار اتوبوس شدم، راه که افتاد و از تهران بیرون رفت کیف دستیمو ورداشتم تا جابجاش کنم و بذارمش بالای سرم. وقتی درشو باز کردم خشکم زد... مثل برق تمام اتفاقات داخل ترمینال از جلو چشام رژه رفتن تا دوباره رسیدم به این‌که در کیفمو باز کردم... خدای من... چه اشتباه بزرگی... بیسکویتم داخل کیفم بود...؟؟؟ یعنی چی؟؟؟ مگه ممکنه؟ پس اون بیسکویت داخل ترمینال؟!!! وای‌ی‌ی‌ی‌ی... یعنی تهیه بلیط اونقدر حواس منو پرت کرده بود که... اون لبخند سرباز و اون تکبر من... طفلکی چه ساده اشتباه منو به روم نیاورد... آخرین بیسکویت... دلم میخواست داد بزنم آقا اتوبوس رو نگه دار من برمی‌گردم. ولی کجا؟؟؟ اون‌قدر مغرورانه برخورد کرده بودم (تازه اونم سر تقسیم بیسکویت اون) که حتی ازش نپرسیده بودم اسمش چیه و بچه کجاس...

(به خدا این فقط یه داستانه که یک معنا توش گنجونده شده و الا من ارادت خاصی به سربازا دارم)