(هوالمحبوب)
توی قلب من کیه؟ بذار تو قلبم بمونه
این که اسم اون چیه؟ بذار تو قلبم بمونه
غریبس یا آشناس؟ فامیله یا که همسایس؟
پسرم، باباش کیه؟ بذار تو قلبم بمونه
خونشون کجاس؟ بالاس؟ یا اینکه پائین میشینن؟
شهریه؟ دهاتیه؟ بذار تو قلبم بمونه
درس و مدرسش چطور؟ کلاس ملاس داره یا نه؟
رفتارش چطوریه؟ بذار تو قلبم بمونه
اسمشو باید بدونیم، هم بگی چند سالشه
خوشگله؟ چه شکلیه؟ بذار تو قلبم بمونه
از قدش برام بگو، موهاش بوره یا مشکیه؟
چشم اون چه رنگیه؟ بذار تو قلبم بمونه
عشق اون یکطرفس یا اینکه اونم میخوادت؟
نمدونم، فرقش چیه؟ بذار تو قلبم بمونه
من فقط اینو بگم: خیلی اونو دوسش دارم
بقیش! کی بهکیه؟ بذار تو قلبم بمونه
نمیگم تا پای شخص ثالثی وسط نیاد
عشقم آسمونیه، بذار تو قلبم بمونه
(هوالمحبوب)
میرسدم دم به دم مژده دیدار یار
وه چه خنک باشدم بوی خوش آن دیار
حال من ار رو نهاد سوی ضعیفی چه باک؟
ضعف ز اندوه دوست میکندم کامکار
من که نخواهم دگر کعبه و دیر و کنشت
میکده بنمائید بهر من میگسار
مطرب غماز من حال نزارم چو دید
عشق دوهفتم نمود، لیک شدم بیقرار
دیده من خون شدی، درد من افزون شدی
درد من افزون شدی، تا که شدم کامکار
(هوالمحبوب)
سیهچشمم بگو آخر چه دیدی؟
که اینسان بیخبر از من بریدی
ندونی شخص ثالث کس نداره؟
امان از بیکسی وز ناامیدی
(هوالمحبوب)
پرده اول:
ویلایی تو شمال شهر، پدر پزشک، مادر پزشک، امین پسری زیبا با موهایی طلاییرنگ و تنها فرزند خانواده. پدر و مادر هردو شاغل. ساعات زیادی از روز امین در خانه تنهاست. تمهید پدر و مادر: فرزندخواندهای به نام دختر خاله.
پرده دوم:
بعد از ظهری بهاری. دخترخاله خودشو رو تخت پهن کرده، افکارش نمیذارن بخوابه: چرا؟ آخه چرا؟ ... ولی من میشکنمت امین! من رامت میکنم، مثل یه خرگوش صیدت میکنم، حالا میبینی!
یه فکر شیطانی و زهرخندی که خودش رو هم زجر میده.
پرده سوم:
امین با اون موهای طلایی، با اون متانت و جذبهای که هر دلی رو نرم میکنه وارد ویلا میشه. مثل همیشه یهراست میره اتاق خودش. تعجب میکنه، چرا دخترخاله مثل همیشه جلو تلوزیون ولو نیست و خودشو به شوهای جدید نسپرده. در اتاقش نیمهبازه، بیشتر تعجب میکنه! وارد اتاق میشه، خشکش میزنه! فکر میکنه اشتباهی اومده، بهسرعت برمیگرده، ولی اشتباهی تو کار نیست. دلفریبترین صحنهای که برای یه جوون میشه تصور کرد. خود بخود اخماش تو هم کشیده میشه: لعنت خدا بر شیطون. فقط همینو میگه و به سرعت خودشو به کلبه تنهائیاش ته ویلا میرسونه. صدایی از پشت سرش میاد: میکشمت امین!
پرده چهارم:
پاسی از شب گذشته، پدر و مادر با فاصله یک ساعت از هم وارد ویلا میشن و فقط فرصت میکنن به دخترخاله شب بخیر بگن. براشون هیچ مهم نیست که چه اتفاقی افتاده. هیچوقت مهم نبوده. قبلا امین چندبار چیزایی بهشون گفته ولی فقط به هم نگاه کردن و خندیدن.
چراغ کلبه خاموشه. سجادهای که معلم امین بهش داده بود همیشه تو کلبه پهن بود. رو سجاده خوابش برده ولی نجوای ضعیفی از تو کلبه میاد. صورتش خیس خیسه. موهای طلائیش تو بینظمی قشنگتر شدن. هنوز صدای نجواش به گوش میرسه. صدا تغییر میکنه، انگار یه نفر دیگه هم با اون همنوا شده. ساکت میشه، گوشاشو تیز میکنه، سرشو بلند میکنه، نمیدونه خوابه یا بیدار ولی انگار از هر صبحی صبحتر شده. یه صبح سبز. خورشید این صبح سبز روبروش نشسته بود و بهش میخنده. امین هم با اون میخنده:
امین تو دانشگاه منتظرتم!
دانشگاه؟ کدوم دانشگاه؟
دانشگاه اصلی؟
...
نرو!
زود بیا، منتظرم.
دوباره همهجا تاریک میشه. چشماشو باز میکنه. یه نجوای قشنگ دیگه از دور بهگوشش میرسه و امینو به نیازی صبحگاهی دعوت میکنه. دستاشو تا بناگوش بالا میاره:
اللهاکبر
ولی خورشید سبزش یه لحظه هم از نظرش دور نمیشه.
پرده پنجم:
السلام علیک ایهاالنبی و رحمهالله و برکاته
السلام علینا و علی عباداللهالصالحین
...
سلام حاجآقا
سلام امینجان، نبینم پریشونی؟
پریشون نیستم، حیرانم!
چرا؟
یه خواب عجیبی دیدم،
...
حاجآقا وقتی صدام کرد انگار سالهاس دنبال صداش بودم. و حاجآقا فقط با تبسمی اشکآلود نگاش میکرد.
حاجآقا دانشگاه اصلی کجاس؟
...
پرده ششم:
هرکه دارد هوس کرب و بلا بسمالله ...
...
شنوندگان عزیز توجه فرمائید! ... بهگزارش خبرنگار ما از منطقه عملیاتی کربلای5 ...
...
یا ایتهاالنفس المطئنه ارجعی الی ربک راضیتا مرضیه
امین من، امین خوشگل من، امین خوب من، بیا پیش خودم، بیا عزیزم، خیلی دوست دارم...گفتم تو دانشگاه اصلی منتظرتم. بیا، همه ما منتظرتیم...
...
پرده هفتم:
کجائید ای شهیدان خدایی
...
(نامههای امین قبل و بعد از شهادت در مجله زن روز مردادماه 66 بهچاپ رسیده است)
(هوالمحبوب)
صد دفه گفتم بهخودم آسته بیا آسته برو دل به این و به اون نده
تا پر پرواز نداری جوجه کبوتر دلو به اوج آسمون نده
همت رفتن نداری قول و قرار همراهی ازش نگیر به اون نده
طاقت دوری نداری با اون چشات چشمای مشکیشو به دل نشون نده
(هوالمحبوب)
آن مرد آمد
آن مرد بدون اسب آمد
آن مرد همین امروز صبح آمد
آن مرد آمد تا کلیهاش را بفروشد
آن مرد کلیهاش را میفروشد تا شرمنده جهیزیه دخترش نشود
آن مرد سه دختر دارد
آن مرد هرسه دخترش را دوست دارد
آن مرد فقط دو کلیه دارد
(هوالمحبوب)
دو چشمونم در افسون نگاشه
دلم در بند اون خال سیاشه
دعای شخص ثالث هر شب اینه
خدایا قسمتم هجران نباشه