(هوالمحبوب)
آن لحظه شیرین قرار یادت هست؟
شیرینی آن بوس و کنار یادت هست؟
من بودم و دل بود و گل نازم بود
دلدادگی کنار جویبار یادت هست؟
مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله |
آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک در برابر خطرات از خود دفاع کنید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
(هوالمحبوب)
آن لحظه شیرین قرار یادت هست؟
شیرینی آن بوس و کنار یادت هست؟
من بودم و دل بود و گل نازم بود
دلدادگی کنار جویبار یادت هست؟
(هوالمحبوب)
پرده اول:
ویلایی تو شمال شهر، پدر پزشک، مادر پزشک، امین پسری زیبا با موهایی طلاییرنگ و تنها فرزند خانواده. پدر و مادر هردو شاغل. ساعات زیادی از روز امین در خانه تنهاست. تمهید پدر و مادر: فرزندخواندهای به نام دختر خاله.
پرده دوم:
بعد از ظهری بهاری. دخترخاله خودشو رو تخت پهن کرده، افکارش نمیذارن بخوابه: چرا؟ آخه چرا؟ ... ولی من میشکنمت امین! من رامت میکنم، مثل یه خرگوش صیدت میکنم، حالا میبینی!
یه فکر شیطانی و زهرخندی که خودش رو هم زجر میده.
پرده سوم:
امین با اون موهای طلایی، با اون متانت و جذبهای که هر دلی رو نرم میکنه وارد ویلا میشه. مثل همیشه یهراست میره اتاق خودش. تعجب میکنه، چرا دخترخاله مثل همیشه جلو تلوزیون ولو نیست و خودشو به شوهای جدید نسپرده. در اتاقش نیمهبازه، بیشتر تعجب میکنه! وارد اتاق میشه، خشکش میزنه! فکر میکنه اشتباهی اومده، بهسرعت برمیگرده، ولی اشتباهی تو کار نیست. دلفریبترین صحنهای که برای یه جوون میشه تصور کرد. خود بخود اخماش تو هم کشیده میشه: لعنت خدا بر شیطون. فقط همینو میگه و به سرعت خودشو به کلبه تنهائیاش ته ویلا میرسونه. صدایی از پشت سرش میاد: میکشمت امین!
پرده چهارم:
پاسی از شب گذشته، پدر و مادر با فاصله یک ساعت از هم وارد ویلا میشن و فقط فرصت میکنن به دخترخاله شب بخیر بگن. براشون هیچ مهم نیست که چه اتفاقی افتاده. هیچوقت مهم نبوده. قبلا امین چندبار چیزایی بهشون گفته ولی فقط به هم نگاه کردن و خندیدن.
چراغ کلبه خاموشه. سجادهای که معلم امین بهش داده بود همیشه تو کلبه پهن بود. رو سجاده خوابش برده ولی نجوای ضعیفی از تو کلبه میاد. صورتش خیس خیسه. موهای طلائیش تو بینظمی قشنگتر شدن. هنوز صدای نجواش به گوش میرسه. صدا تغییر میکنه، انگار یه نفر دیگه هم با اون همنوا شده. ساکت میشه، گوشاشو تیز میکنه، سرشو بلند میکنه، نمیدونه خوابه یا بیدار ولی انگار از هر صبحی صبحتر شده. یه صبح سبز. خورشید این صبح سبز روبروش نشسته بود و بهش میخنده. امین هم با اون میخنده:
امین تو دانشگاه منتظرتم!
دانشگاه؟ کدوم دانشگاه؟
دانشگاه اصلی؟
...
نرو!
زود بیا، منتظرم.
دوباره همهجا تاریک میشه. چشماشو باز میکنه. یه نجوای قشنگ دیگه از دور بهگوشش میرسه و امینو به نیازی صبحگاهی دعوت میکنه. دستاشو تا بناگوش بالا میاره:
اللهاکبر
ولی خورشید سبزش یه لحظه هم از نظرش دور نمیشه.
پرده پنجم:
السلام علیک ایهاالنبی و رحمهالله و برکاته
السلام علینا و علی عباداللهالصالحین
...
سلام حاجآقا
سلام امینجان، نبینم پریشونی؟
پریشون نیستم، حیرانم!
چرا؟
یه خواب عجیبی دیدم،
...
حاجآقا وقتی صدام کرد انگار سالهاس دنبال صداش بودم. و حاجآقا فقط با تبسمی اشکآلود نگاش میکرد.
حاجآقا دانشگاه اصلی کجاس؟
...
پرده ششم:
هرکه دارد هوس کرب و بلا بسمالله ...
...
شنوندگان عزیز توجه فرمائید! ... بهگزارش خبرنگار ما از منطقه عملیاتی کربلای5 ...
...
یا ایتهاالنفس المطئنه ارجعی الی ربک راضیتا مرضیه
امین من، امین خوشگل من، امین خوب من، بیا پیش خودم، بیا عزیزم، خیلی دوست دارم...گفتم تو دانشگاه اصلی منتظرتم. بیا، همه ما منتظرتیم...
...
پرده هفتم:
کجائید ای شهیدان خدایی
...
شب است و سکوت است و ماه است و من
(نامههای امین قبل و بعد از شهادت در مجله زن روز مردادماه 66 بهچاپ رسیده است)
(هوالمحبوب)
خیلی دلم میخواست قبل از هر پست دیگهای خاطرات سفر حج رو بیارم. ولی بههر تقدیر قسمت نشد. تازگی یه ترانه دلنشین خیلی به دلم نشسته. حرفی میزنه که لابلای حرفای ثالث خیلی شنیدی.
هدیه سالگرد میلاد پیامبر رحمت (ص) و عیدی ثالث به شما:
نه مرادم، نه مریدم، نه پیامم، نه کلامم، نه سلامم، نه علیکم، نه سپیدم، نه سیاهم، نه چنانم که تو گویی، نه چنینم که تو خوانی... نه آنگونه که گفتند و شنیدی، نه سمائم، نه زمینم، نه بهزنجیر کسی بسته و نه برده دینم. نه سرابم، نه برای دل تنهایی تو جام شرابم. نه گرفتار و اسیرم، نه حقیرم، نه فرستاده پیرم، نه بههر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم. نه جهنم نه بهشتم، نه چنین است سرشتم.
این سخن را من از امروز نه گفتم نه نوشتم، بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم:
حقیقت نه بهرنگ است و نه بو، نه به های است و نه هو، نه به این است و نه او، نه بهجام است و سبو. گر به این نقطه رسیدی بهتو سربسته و در پرده بگویم، که کسی نشنود این راز گهربار جهان را.
آنچه گفتند و سرودند ... تو آنی
تو خود جان جهانی، گر نهانی و عیانی. تو همانی که همه عمر بهدنبال خودت نعرهزنانی،تو ندانی که خود آن نقطه عشقی! تو اسرار نهانی.
همهجا تو... نه یک جای، نه یک پای... همهای با همهای، همهمهای. تو سکوتی... تو خود باغ بهشتی، تو بهخود آمده از فلسفه چون و چرایی، بهتو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی.
در همه افلاک بزرگی... نه که جزئی... نه چون آب در اندام سبوئی... خود اویی
بهخود آی
تا بهدر خانه متروکه هرکسی ننشینی و بجز روشنی شعشعه پرتو خود هیچ نبینی و گل و وصل بچینی....
بهخود آ
بهخود آ
بهخود آ
دویدم و دویدم...
فردا انشاالله میرسم به کوچههای مدینه
...
حلالم کن
(هوالمحبوب)
یادمه اون موقعها وقتی اون خانم توو رادیو گفت: حضرت زهرا(س) دیگه قدیمی شده و الگوی ما باید اوشین باشه، سید روحالله چنان برآشفت که حد نداشت.
به قول یه ظریفی: کجا بودی آقاسید اون روز که ریختن در خونه مادرتون و ...
فصل اول: سقیفه
دویدم و دویدم، به خونهای رسیدم
اونجا خاتونو دیدم، خدایا چی میدیدم!
یه خونه پر از دود! دود از آتیش در بود
خاتون و دیوار و در! یه میخ، اونم خونآلود
یه مرد با دست بسته! با یک قلب شکسته
چهار تا گل هراسون! کنج اتاق نشسته
حال خاتون چه بد بود، رو چادرش یه رد بود
رد خونو نمیگم، انگار جای لگد بود
بیرون یه دیو سیا، باهاش یه مش بیحیا
خاتون صدا زد: علی! کمک میخوام، زود بیا
دو دیو وحشیانه، یکی با تازیانه
یکی قلاف شمشیر، اف به تو ای زمانه
همهمه بود و فریاد، یه غنچه بود که افتاد
علی نیا! خاتون گفت، بذار تا یک زن بیاد!
تو کوچه جنب و جوش بود، علی ولی خاموش بود
خاتون صداش نیومد، گمون کنم بیهوش بود
دیو سیاه پلید، تا خاتونو بیهوش دید
علی رو با یه ریسمون، به سمت مسجد کشید
خاتون که نیمهجان بود، زخمی و ناتوان بود
مدافع ولایت، تو کوچهها دوان بود
خاتون دلش غوغا بود، دلواپس مولا بود
وقتی رسید به مسجد، شفق تو کوچهها بود
خاتون با یک دنیا درد، خطابشو شروع کرد:
مزد بابام این نبود، آهای مردم نامرد
فصل دوم: فدک
دویدم و دویدم، به کوچهها رسیدم
اونجا خاتونو دیدم، که ای کاش نمیدیدم
خاتون که بعد باباش، خوشی نذاشتن براش
گاهی میرفت تا احد، فقط حسن بود باهاش
حسن بود و خاتون بود، یه بغض توو آسمون بود
کاشکی زمان میایستاد، دیوه کمینشون بود
اومد سر راه گرفت، خاتون دلش آه گرفت
نگم دیوه چکار کرد، فقط بگم ... ماه گرفت
به زور ایستاد روی پاش، علی میبودی ای کاش
عزیزشو پیدا کرد، به جای چشم با دستاش!
دیوه یه روز نامه داد، به دیو پست شیاد
جات خالی بود توو کوچه، یه جور زدم که افتاد
خاتون رسید به خونه، روو چادرش نشونه
عزیز من حسن جان، میخوام بابا ندونه
...
(هوالمحبوب)
چی شد نمیدونم... شایدم میدونم و خودم و به ندونستم میزنم. ولی...
از تمام آرزوهایم گذشتم
من وصیتنامهام را هم نوشتم
عاقبت دوری رویش قسمتم شد
ای خدا من راضیم از سرنوشتم
***
از این قسمت خدایا داد و بیداد
فلک دوری رویش را به من داد
دعا کردم که هیچش کس نبیند
خودم کردم که لعنت بر خودم باد
پ.ن: از همه عزیزانی که ابراز لطف کردن ممنونم