(هوالمحبوب)
دل من نمیاد که بگم تو بدی
ولی حتی یهبار سر بهم نزدی
تو که با یه نگاه دلا رو میبری
میشه این دل فرسودرم بخری؟
بهخدا حق من این همه جفا نیست
طفلکی دلم اینقدِ بیوفا نیست
اعتراف میکنم یه کارم گناهه
گناه از دلمه، مست اون نگاهه
دو سه سال پیش از این قصه اینجور نبود
دل من تنها بود ولی مهجور نبود
برق چشم سیات توو نگام خونه کرد
از نگام رد شدو تو دلم لونه کرد
اولش قصه رو خیلی ساده دیدم
تا اینکه یهروزی یه چیزی فهمیدم
یهجورایی دلم اسیرت شده بود
هی هواتو میکرد بیدلیل، زودبهزود
اما قصه همینجا تموم نمیشد
نمدونم اون همه مهربونی چی شد؟
وقتی من بهخودم اومدم که دیدم
انگاری که به آخر خط رسیدم
بهخدا بعد از اون دربدر شد دلم
اینجوری شد که اینجوری شد مشکلم
منصفانه بگو کار کیه گناه؟
دل ساده من؟ یا که چشم سیاه؟
اعتراض ندارم، حقمه بیکسی
عشق شاهزاده و سن بالای سی؟
حلالم کن که از عشق تو دم زدم
نازنین تو خوبی، میدونم، من بدم
میدونم که ازم جز بدی ندیدی
بگو روی همش یهجا خط کشیدی
التماسمو توو شعر من میبینی؟
الهی که هیچوقت درمونده نمونی
رفتی و خاطرات شیرینت جا موند
شخص ثالث بازم دوباره تنها موند
(هوالمحبوب)
سرمشقهای آب بابا یادمان رفت
رسم نوشتن با قلمها یادمان رفت
گلکردن لبخندهای همکلاسی
در یک نگاه ساده حتی یادمان رفت
ترس از معلم، حل تمرین، پای تخته
آن روزهای بیکلک را یادمان رفت
راه فرار از مشقهای زنگ اول
ایوای ننوشتیم آقا، یادمان رفت
آن لحظهها را آنقدر شوخی گرفتیم
جدیت تصمیم کبری یادمان رفت
شعر خدای مهربان را حفظ کردیم
یادش بهخیر، اما خدا را یادمان رفت
درسی که چوپان دروغگو داد خواندیم
زشتی کارش دیدیم اما یادمان رفت
از مادر عباس خواندیم و ولیکن
مهر و محبت را، صفا را یادمان رفت
فردا چهکاره میشوی؟ موضوع انشاء
ساده نوشتیم آنقدر تا یادمان رفت
گاو عمو با شاخ تیزش یادمان هست
اما تشکر از خدا را یادمان رفت
دیروز تکلیف آببابا بود و خط خورد
تکلیف فردا، نان و بابا یادمان رفت
(هوالمحبوب)
خیلی کودکانه ازم پرسید:
بابا امروز همون فرداس؟
و من با تمام بابابودنم توو جوابش موندم!
(هوالمحبوب)
الف چون دال پیش قامت یار
ندیدم یک الف چون دال دلدار
چو بیش از این توان وصف او نیست
الفبا را بهحال خویش بگذار
(هوالمحبوب)
صد چشم مرا ناظر
من چشم به چشمانت
صد گوش بهدیوارم
من گوش به فرمانت
صد جام به دست من
من دست به دامانت
صد باغ و چمن گر هست
من سوی بیابانت
صد سرو نباشد چون
آن قد خرامانت
صد سال دگر هم باز
من طالب و خواهانت
(هوالمحبوب)
شبی در کوچهها نومید و تنها
و دلسرد از جفای مردمان سرد دنیا
سرم را در گریبان کرده و با گریه میگفتم:
الها!
ای خدای یونس و موسی
خدای یوسف و تنهایی در چاه
خدای عیسی و طاها
خدایا!
دلم سرد است
هوا هم سرد
بیابان پیش رویم فرش گسترده است
و همراه بیابانم
کسی نیست
جز سیاهیها.
از این ظلمت خدایا کی نجاتم میدهی آخر؟
به ساحل کی رسم؟
میترسم از امواج بیپایان دریاها
بدو گفتم:
که میدانم سیهرویم
ولی از تو مدد جویم
خدایا نامه اعمال من مملو از توبهشکستنهاست
ولیکن خواندهام من آیه "لاتقنطوا من رحمةالله" را
پشیمانم
"عطا کردی خطا کردم
وفا کردی جفا کردم
نمیگویم چها کردم
ولی بسیار میترسم" من از عدل تو در فردا
پشیمانم
نبودم بنده خوبی برایت ای خدای پاک بیهمتا
و امشب
این منم
تنهاترین تنها
نمیدانم کجا گم کردهام گنج محبت را
خدایا راضیام
حتی به یک فانوس
به یک فانوس تا پیدا کنم راهم در این صحرا
پشیمانم
پشیمانم
پشیمانم
و ناگاه
...
(هوالمحبوب)
شیری است در این بیشه حسن نصرالله
خونش علوی، قبیلهاش حزبالله
یک جلوه ز رزم حیدریش دیدیم
لا حول و لا قوه الا بالله