(هوالمحبوب)

یه چیزی میگم ولی به دل نگیر، بگو باشه
انگاری محبت تو هم دیگه آخراشه
...
(هوالمحبوب)
شمیم کوی تو با من چها کرد
شکند موی تو موجی بپا کرد
خم ابروی تو شد رهنمایم
لب شیرین تو دردم دوا کرد
هلاک من به یک تیر نگاه است
حیاتم هم از آن عین سیاه است
چرا با او نگویم راز دل را؟
خداوندا مگر دوستی گناه است؟
زدم فالی به یاد خط و خالش
دلم آشوب شد چون دید فالش
حدیث وصل او با دیگری بود
در این بازی تقدیر... خوش به حالش
الف چون دال پیش قامت یار
ندیدم یک الف چون دال دلدار
چو بیش از این توان وصف او نیست
الفبا را به حال خویش بگذار
دوبیتیهای من معنا ندارد
دلم جز بیت او ماوا ندارد
دلم مجنون صفت دنبال لیلی است
و مجنون جز بیابان جا ندارد
(هوالمحبوب)
شمیم کوی تو با من چها کرد
شکند موی تو موجی بپا کرد
خم ابروی تو شد رهنمایم
لب شیرین تو دردم دوا کرد
(هوالمحبوب)
حدودا 50 سال قبل توو فرانسه یه پیرمرد اهل ترکیه زندگی میکرد که یه خواربارفروشی داشت و مردم اونو به نام عموابراهیم میشناختن. توو همسایگی عموابراهیم یه خونواده یهودی با پسر 7سالشون "جاد" زندگی میکردن که معمولا جاد خریداشونو از مغازه عموابراهیم میکرد. ولی عادت داشت وقتی از مغازه میومد بیرون یواشکی بدون اینکه عموابراهیم متوجه بشه یه شکلات هم برمیداشت.
اون روز جاد وقتی از مغازه بیرون میومد یادش رفت یواشکی شکلات ورداره که یه دفه عمو ابراهیم صداش زد و گفت: جاد شکلاتتو یادت رفت ورداری! جاد سرجاش میخکوب شد... نه میتونست بره، نه میتونست به عموابراهیم نگاه کنه... اصلا فکرشم نمیکرد که عمو ابراهیم خبردار شده باشه... داشت با خودش فکر میکرد اگه عمو به باباش بگه چی؟؟؟ اگه دوستاش بفهمن... اصلا الان جواب عمو رو چی بده؟؟؟
... بگیرش جاد... این مال تویه!!! ... باورش نمیشد عمو کنارش ایستاده بود و داشت یه شکلات از همونایی که هر روز میدزدید بهش میداد. لبخند آسمونی صورت عموابراهیم حکایت از چیز دیگهای داشت. جاد فقط همونجوری که داشت بیاراده شکلات رو میگرفت فقط تونست خیلی خشک و آروم بگه معذرت میخوام... دیگه این کارو نمیکنم.
عموابراهیم با همون لبخندش که حالا یه خورده جدیتر شده بود گفت: جاد من به شرطی میبخشمت که قول بدی دیگه اصلا توو زندگیت دزدی نکنی ولی میتونی هروقت اومدی اینجا یه شکلاتم برداری... جاد با خجالت سرشو بلند کرد و در حالی که لبخند ضعیفی داشت گفت: باشه قول میدم...
دیگه بعد از اون روز عموابراهیم برای جاد شده بود مثل یک پدر، مادر، برادر و از همه مهمتر ... دوست. یه دوست واقعی. هروقت جاد به مشکلی برمیخورد یا دلش میگرفت صاف میومد مغازه عمو. عموابراهیم هم بدون هیچ بدخلقی و با همن لبخند آسمونیش جاد رو میشنوند پیشش و به حرفش گوش میکرد. بعدشم یه کتاب از کشوی میزش در میاورد و میداد به جاد. بهش میگفت یه صفحشو باز کنه و بده به عموابراهیم. بعد کتابو میگرفت و دوصفحشو میخوند. بعد مینشست با جاد حرف میزد. چیزی که برای جاد خیلی عجیب بود همین بود که بعد از حرفای عموابراهیم احساس میکرد حالش خیلی خوبه، دیگه نگران چیزی نیست، اصلا احساس میکرد دیگه مشکلی نداره.
17 سال از این موضوع گذشت و حالا جاد یه جوون 24 ساله بود که دیگه عموابراهیم 67 ساله رو مثل پدرش میدونست و نمیتونست ازش جدا بشه. یه روز پسرای عموابراهیم تقریبا بیخبر اومدن پیش جاد. جاد از دیدنشون خیلی خوشحال شد، اما وقتی پسر عموابراهیم صندوق کوچکی رو داد به جاد و گفت بابا وصیت کرده بود این صندوص رو هدیه بدیم به تو... دیگه نفهمید چه اتفاقی افتاد. جاد یه حامی واقعیشو از دست داده بود...
باز هم روزها گذشت، ولی خیلی سخت...
یه روز که جاد خیلی دلش هوای عمو رو کرده بود یاد هدیش و صندوقچه کوچولو افتاد. رفت سراغش و وقتی بازش کرد بیاراده اشکاش سرازیر شد... یاد روزی افتاد که عمو کنارش ایستاده بود و بهش شکلات میداد... توو صندوقچه همون کتابی بود که جاد همیشه اونو توو مغازه عمو باز میکرد و عمو دوصفحشو براش میخوند. به یاد اون روزا جاد بازم کتابو باز کرد... اما کتاب به زبان عربی بود و جاد چیزی ازش نمیفهمید، ولی یاد عمو چیزی نبود که ولکن جاد باشه. از جاش بلند شد و رفت سراغ یکی از همکاراش که تونسی بود. ازش خواهش کرد تا همون دو صفحهای رو که باز کرده براش بخونه. همکارش قبول کرد و دو صفحه از کتاب رو خوند و وقتی اشکای گرم جاد رو دید ازش پرسید چه مشکلی پیش اومده؟ وقتی جاد مشکلشو به همکار تونسیش گفت اون با یه خورده فکر یه راه حل به جاد پیشنهاد داد. جاد در حالی که تقریبا خیلی متعجب شده بود، یاد عموابراهیم افتاد و راهحلایی که بعد از خوندن این کتاب بهش پیشنهاد میداد... همونجوری که داشت به کتاب نگاه میکرد از همکارش پرسید این کتاب چیه؟
- این کتاب ما مسلمونا قرآنه.
جاد که یه بغض سخت گلوشو گرفته بود گفت:
- چطوری میتونم مسلمون بشم؟
- کافیه فقط شهادتین رو بگی.
و ... جاد مسلمان شد.
جاد مسلمون شد و چون اسلامشو مدیون کتاب قرآن میدونست اسم خودشو گذاشت "جادالله قرآنی". جاد تصمیم گرفته بود بقیه عمرشو وقف خدمت به قرآن کنه. برا همینم مطالعات وسیعی رو در این زمینه شروع کرد و وقتی احساس کرد قرآن توو وجودش نشسته شروع کرد به دعوت اروپائیا به قرآن. تا جایی که تعداد زیادی یهودی و مسیحی با استدلالای اون به اسلام ایمان میاوردن.
یه روز وقتی جاد ورقای قدیمشو زیرورو میکرد باز قرآنی رو که عمو بهش هدیه داده بود باز کرد. خیلی تعجب کرد که چرا تا حالا به صفحه اول قرآن توجه نکرده بود. توو صفحه اول عموابراهیم یه نقشه جهان رو چسبونده بود که رو قاره افریقاش با خط خودش نوشته بود (ادْعُ إِلِى سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ) [النحل : ۱۲۵] یعنی: با حکمت و اندرز نیکو (دیگران) را به راه پروردگارت دعوت کن. بعدشم زیرش یه امضا از خودش گذاشته بود. یه حس عجیب جاد رو فرا گرفته بود. دقیقا احساس میکرد توو همون مغازه کوچیک خواربارفروشی روبروی عمو نشسته و عمو داره بازم از روی کتاب باهاش حرف میزنه. انگار عمو صراحتش بهش میگفت که جاد این وصیتنامه من به تویه. برا همین خیلی قاطع تصمیم گرفت به وصیت عمو عمل کنه.
جاد خیلی مصمم سفر به آفریقا و دعوت به اسلام رو شروع کرد. اخلاصش توو کار و تکیش به قرآن برکتی به حرکتش داده بود که به دست اون میلیونها آفریقایی مسلمان شدند. جاد 30 سال تمام در آفریقا سفر کرد و مردم رو به اسلام دعوت کرد. بالاخره هم خودش سال 2003 در حالی که 54 سال سن داشت، بر اثر بیماریهایی فراوانی که توو همین راه دچارش شده بود از دنیا رفت.
ولی مرگ نمیتونه مانع جاودانی شدن مردان خدا بشه. پس قصه جاد هم همینجا تموم نمیشد. مادر جاد که استاد دانشگاهم هست 2سال بعد از مرگ پسرش به اسلام ایمان آورد. خودش اینجوری میگه: توو این 30 سالی که جاد مسلمون شد خیلی باهاش مبارزه کردم تا به یهودیت برگرده. توو این راهم از تمام تجربه دانشگاهیم، اطلاعاتم و قدرت استدلال یه استاد دانشگاه استفاده کردم تا اون از اسلام برگرده ولی نتونستم حریف یه پیرمرد تحصیلنکرده بشم. عموابراهیم از راه قلب جاد وارد شده بود و من نمیتونستم هیچ کاری بکنم تا اینکه خودمم بالاخره به واقعیت ایمان آوردم.
....
این یه تیکه رو اونایی که دست به نصیحتشون حرف نداره بلند بلند بخونن شاید خودشون بشنون:
جاد میگه: توو این 17 سالی که با عموابراهیم آشنا شدم حتی یه بار هم به من نگفت "ای کافر" یا "ای یهودی". یا حتی یه بار هم بهم نگفت مسلمون بشم. اون 17 سال دندون رو جگر گذاشت و نه از اسلام چیزی گفت و نه از یهودیت. فقط 17 سال صبر کرد تا جاد دلبسته چیزی بشه که بعدا بفهمه اسمش اسلامه.
بعدها یه بار از جاد پرسیدن چه احساسی داره وقتی میبینه میلیونها نفر به دست اون مسلمون شدن؟ و جاد توو جواب گفت هیچ احساس افتخاری نمیکنه! چرا که داره تلاش میکنه تا بخشی از خوبیای عموابراهیم رو جبران کنه.
دکتر صفوت حجازی یکی از مبلغین مشهور مصری میگه: توو کنفرانسی که برا مسئله دارفور توو لندن برگزار شدهبود از یکی از روسای قبایل دارفور پرسیدم دکتر جادالله قرآنی رو میشناسی؟ بلافاصله از جاش بلند شد و گفت مگه تو اونو میشناسی؟ گفتم یه بار برا معالجه اومد سوئیس پیش من. رئیس قبیله خم شد و با محبت تمام دست منو بوسید. گفتم چکار میکنی؟ من کاری نکردم که دستم بوسیدنی باشه. گفت من با دست تو کاری ندارم ولی دستی که دست جاد رو گرفته باشه بوسیدنیه. ازش پرسیدم جاد تو رو مسلمون کرده؟ گفت نه، من به دست مردی مسلمون شدم که اون خودش به دست جاد مسلمون شده بود.
...
خوب به نظرت داستان جاد تموم شد؟ نمیدونم شد یا نشد ولی ته داستان اونی که نقل میکرد یه چیز دیگه هم گفت که حیفم اومد نگمش. میگفت: ما مسلمونا خیلیامون مثل یه ابری میمونیم که جلو خورشید اسلام رو گرفته و با نشون دادن یه برداشت سیاه و کدر، بقیه رو از دیدن این خورشید پرنور محروم میکنیم...
یه چیز باحال دیگه هم بگم. سینمای فرانسه سپتامبر 2003 یعنی دقیقا بعد از وفات جاد از داستان زندگی عموابراهیم و جاد فیلمی ساخت به نام: ” Monsieur Ibrahim et les fleurs du Coran” یعنی: “آقا ابراهیم وگلهای قرآن” به کارگردانی آقای François Dupeyron. قهرمان این فیلم عمر الشریف هنر پیشه معروف مسلمونه که نقش عموابراهیمو بازی میکنه. این فیلم سال 2004 روی صحنه رفت و اتفاقا جوایز زیادی رو در سطح محلی و جهانی کسب کرد. سایت ویژه فیلمم اینه:
www.sonyclas sics.com/ ibrahim
پ.ن: تو رو خدا حاشیه نرو، داستانی رو که خدا با دزدی پسرک یهودی شروع کرد و با هدایت میلیونی ادامش داد بگیر. با توام اخوی، همشیره با توهم هستم. آهای شخص ثالث که خودتو به اون راه زدی و توو خونت نشستی و برا پیروزی اسلام و مسلمین دعا میکنی، جاد یهودی برا اسلام تا افریقا رفت و جونشو داد ولی میلیونها کافر و یهودی و مسیحی رو مسلمون کرد. تو با رفتار چندشاورت چند نفرو از اسلام بیزار کردی؟؟؟
(هوالمحبوب)
در وادی هجران تو من پرسهزنانم
تقدیر چنین باشد و تدبیر ندانم
در عشق تو شاهان و حکیمان رقیبند
بیچاره منم من که نه اینم و نه آنم
از چشم تو افتم، به خدا هیچ غمی نیست
ازاینکه ز یادت بروم، من نگرانم
گفتی که صباحی به فراقت بنشینم
معلوم نکردی که تبت چون بنشانم؟
تب نیست، برونداد لهیب نگه توست
کز سر بگرفت هوش و ز تن تاب و توانم
گفتی بروم رشته مهرت چهکنم پس؟
آن رشته کزاو بافته شد رشته جانم
گفتم به دلم تا غمت از خود بزداید
گفتا که محال است، محال است، نتوانم
میگفت برو، عقل. دلم گفت بمانم
حکم آنچه تو گویی، بروم یا که بمانم؟
پ.ن.: واقعا این تردید چند وقته اذیتم میکنه. برم یا بمونم؟
(هوالمحبوب)
شنیدی خدا به آخرین پیغمبرش گفت: اگه تو نبودی من دنیا رو خلق نمیکردم؟ و بعدشم توو ادامش گفت: اگه علی نبود تو رو هم خلق نمیکردم؟؟ و حتما شنیدی که بعدش گفت: و اگه فاطمه نبود شما دو تا رو هم خلق نمیکردم؟؟؟ (۱)
فهمیدی چی شد؟ یه بار از آخر به اول برگرد... پس:
میلاد هستیِ هستی بر کل هستی مبارک

شعر قشنگ فریدون مشیری رو با من بخون. تقدیم به همه مادرای خوب ایرانی:
تاج از فرق فلک برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن
در بهشت آرزو ره یافتن
هر نفس شهدی به ساغر داشتن
روز در انواع نعمت ها و ناز
شب بتی چون ماه دربر داشتن
صبح، از بام جهان چون آفتاب
روی گیتی را منور داشتن
شامگه ، چون ماه رویا آفرین
ناز بر افلاک و اختر داشتن
چون صبا در مزرع سبز فلک
بال در بال کبوتر داشتن
حشمت و جاه سلیمان یافتن
شوکت و فر سکندر داشتن
تا ابد در اوج قدرت زیستن
ملک هستی را مسخر داشتن
بر تو ارزانی که ما را خوشتر است :
لذت یک لحظه مادر داشتن
پارسال برا روز زن یه هدیه وبلاگی داشتم. خیلی برام جالب بود که امسال توو چندتا وبلاگ دیدمش. خدا رو شکر. شاید خونده باشیش. ولی دوباره خوندنش خالی از لطف نیست. فقط یه خورده حوصله میخواد. اگرم حوصله نداشتی حتما آف بخونش.
دخترک بیچاره از بس گریه کرده بود، داشت جون میداد. حرفای اطرافیاش عجیبتر از حال خودش بود: ببین دختره چهجوری می خواد خود شیرینی کنه برای مسئول فرهنگی... ای بابا هرکی رکسانا رو نشناسه فکر میکنه عاشق خداست و آخر مذهبه...
از همون لحظه ذرهبین فضولی من روی دخترک بیچاره متمرکز شد. چادر سر کرده بود، اما انگار تا حالا توو عمرش اسم چادر رو هم نشنیده بود. تعجب من وقتی بیشتر شد که دیدم از روحانی کاروان میپرسه: من چه جوری باید نماز بخونم و چی کار باید بکنم موقع نماز!!؟ آدم بیاد مدینه و نماز بلد نباشه این یعنی چی ...؟!!
چیزی که براش جوابی نداشتم این بود که این بنده خدا اینجا چکار میکنه؟ با این قیافه و سر وضعش ... روز اول که اومده بود انگار اومده پیک نیک توی مثلا پارک جمشیدیه تهران. یه وضعی اومده بود که انگار... بالاخره هم طاقت نیاوردم و توو یه فرصت مناسب رفتم پیشش و گفتم: آبجی می تونم یه چند دقیقه وقتتون رو بگیرم!!؟
خواهش می کنم ... بفرمایین
با چشماش داشت خدا رو شکر می کرد که می تونه برای یکی حرف بزنه. یکی آدم حسابش کرده ...هنوز ننشسته بود که گفت: می دونم حتما می خوای بپرسی منو چه به این کارا!؟ با ولع تموم گفتم: آره آره ...دیگه به من فرصت نداد و گفت: پس خوب گوش بدین و بذارین همه حرفامو بزنم. قبل از اینکه حرف دیگهای بزنه زد زیر گریه:
میدونم شما هم براتون عجیبه که یه دختر با این سر و وضع اومده اینجا، بعد یه دفعه حالش بد میشه، چادر سرش میکنه و تازه بلد هم نیست چه جوری نماز بخونه و خیلی حرفای دیگه. باشه براتون میگم ولی تا روز رفتنم خواهش می کنم هیچی به کسی نگین:
من تکدختر یه خونواده پولدارم که فقط پول تو جیبیم روزی 50 هزار تومنه. اون روز توی دانشگاه یکی از بچه های کلاس که خیلی ازش بدم میاومد خیلی بیمقدمه گفت: اسمت رو نوشتم بریم زیارت خونه خدا!!! من که خیلی خندم گرفته بود در کمال خونسردی و بیتوجهی گفتم: باشه، اشکالی نداره یه بار هم بریم قبر خدا رو زیارت کنیم. مگه چی میشه...!؟ قضیه رو شوخی گرفتم. باور نمیکردم که اون همه دانشجوی مثل خودشونو ول کنن و اسم منو بنویسن برا سفر حج. اما در کمال ناباوری دیدم قضیه جدیه. یهجوریایی لجم گرفت. با خودم گفتم میخواین منو بچزونین. باشه، باهاتون میام، حالی ازتون بگیرم که تا آخرش اسمتون یادشون بمونه.
سرتون رو درد نیارم روز اول که اومدم هتل سعی کردم با تیپی که زدم توجه همه خدام رو به خودم جلب کنم. این کار رو هم کردم. اون روز تا دلم خواست تو شهر مدینه گشتم و تا تونستم خودنمایی کردم. بدون اینکه فکر کنم کجام. شب با خستگی تموم برگشتم هتل. بهروی خودم هم نیاوردم که چی شده. از فرط خستگی خیلی زود خوابم برد، تا چشمامو بستم کابوس وحشتناک من شروع شد. خواب میدیدم منو انداختن تو آتیش و دارن می سوزونن. هرچی داد زدم کسی به دادم نرسید. خیلی ترسیده بودم... نفس نفس میزدم ولی نفسم بالا نمی اومد ... خودم قشنگ احساس کردم دارم جون میدم... ناامید ناامید بودم. با اینکه میدونستم توو جهنمم ولی از ته دل آرزوی مرگ میکردم. از یه جایی به موهام آویزون بودم... حشراتی که اگه توو بیداری میدیدم حتما قالب تهی میکردم دور و برمو گرفته بودن... زیر پام یه دیگ وحشتناک بود که تصور این که منو میخوان بندازن تووش از صدتا مرگ عذابآورتر بود... از همه طرف ترس و وحشت به طرفم میومد... یه دفه صدایی شنیدم که میگفت دست و پاشم ببندید، بندازیدش تو آتیش... دیگه نمیتونستم نفس بکشم... فقط با ناامیدی تموم جوری که فقط خودم شنیدم فریاد زدم: یازهرا(س). یهدفعه یه بوی عجیبی کل فضای اونجا رو گرفت! آتیشا خاموش شد و از میون شعلههای آتیش گل بود که از توی خاکا بیرون میزد. تموم آتیش به گلستون تبدیل شد.
به اینجا که رسید خیلی گریه کرد طوری که به هق هق افتاد: حاج آقا قول بده دعام میکنی؟ اگه قول بدی من همه داستانم رو تعریف کنم. منم که حالا با گریههای اون گریه میکردم، قول دادم.
حاجی شاید نتونم به راحتی بگم ولی بارها تو تهران با فامیل رفته بودم گشت و گذار و چه کارهایی که نکرده بودم ... ای کاش این اتفاق اینجا نمی افتاد! ای کاش این خواب رو توی ایران می دیدم! ای کاش خدا منو قبل از اینکه بیاره مدینه تو ایران تکونم میداد و میآورد. الان که من خجالت زده حضرت زهرا(س) شدم چه فایده داره. و باز هم گریه راه صحبت کردنش رو گرفت.
بعد در حالی که داشت اشکای چشماشو پاک میکرد گفت: حاجی دیدم وسط گلستون یه خانومی داره لنگون لنگون و خیلی به سختی خودش رو جلو میکشه و میاد طرفم ... وقتی بهم رسید از بوی عطر وجودش مست مست شدم. همه دردهام یادم رفت. صورتش رو نمیدیدم، ولی صداش رو می شنیدم. گوشه چادرش رو کنار زد. یه لباس سفید پوشیده بود که قطرات تازه خون اونو کثیف کرده بود!
درحالی که صداش می لرزید گفت: دیدی با من چکار کردی..!!؟ و دخترک بیچاره دوباره ضجه زد...
حال عجیبی داشت، طوری که منو هم تحت تاثیر گذاشت. اشکمو در آورد و یه چند دقیقه با هم گریه کردیم بعد یه جمله گفت که خیلی منو تکون داد ...
حاجی می دونی چرا اون روز حالم بههم خورد. من که دیگه داشتم از فضولی میمردم با ولع تموم گفتم: نه تو رو خدا برام بگو. درحالی که سعی می کرد حرفش رو بخوره گفت: بگذریم در هر صورت اون شب تو خواب اون خانم مجلله به من گفت:
دخترم اینجا خونه منه. دوست ندارم دخترم تو خونه من کارای بد بکنه.
یه جوری با محبت گفت دخترم که تو دلم رو خالی کرد. داشتم میمردم. اومد جلو و دستی به سرم کشید. حرفایی زد و منو از کارایی نهی کرد که هیچکی ازش خبر نداشت. دستاش بوی عجیبی میداد و آهنگ صداش خیلی نافذ بود. وقتی از خواب بیدار شدم همه وجودم عرق کرده بود، اما صورتم بوی عطر دستاشو میداد. به اینجا که رسید دیگه نتونست ادامه بده. وقتی میرفت من از تکونای شدید شونههاش فهمیدم که داره زار میزنه.
هنوز که هنوزه نمی دونم چی دیده بود که حالش بد شده بود، اما خوب من اون روز خودم می شنیدم که هی صدا می زد یا فاطمه(س) مادرجون منو تنها نذار، خواهش میکنم. و گریه میکرد و می لرزید... بعدها فهمیدم اسم اون دختر رکسانا نبوده اسمش زینبالسادات بوده که به خاطر کلاس اسمش رو گذاشته بود رکسانا... (۲)
پ.ن۱: لولاک لما خلقت الافلاک، و لو لا علی لما خلقتک، و لو لا فاطمه لما خلقتکما
پ.ن۲: بر اساس خاطرهای از وبلاگنویس عزیز علی شایق. اصل مطلب در وبلاگ کریم اهلبیت: http://ali-110.persianblog.com/
(هوالمحبوب)
چند شب پیشترا با آقا مهدی رفته بودیم دوچرخه سواری. البته ایشون دوچرخه سواری میکردن و منم مثلا خیر سرم به جای مواظبتش مسامسه میکردم (باب مفاعله از ریشه اس ام اس یعنی مبادله اس ام اس). آقا مهدی احساس کرد یه دفه یه چیزی از جلو چشاش با سرعت رد شد. با تعجب پرسید:
بابا این چی بود؟
گفتم: سوسک!
انگار یادش رفته بود اون موقع بترسه، با تعجبی که کاملا مشخص بود ترسم توش هست گفت:
سوسک!؟
گفتم: آره ولی بیخیال رفتش.
همونجور که داشت با چشاش رد پرواز سوسکو دنبال میکرد خیلی کودکانه پرسید:
سوسکا میتونن توو آسمونا بپرن و به جاش همش میرن توو چاه فاضلابا؟؟؟
و من باز خیلی پدرانه توو حرفاش موندم. داشتم به معنی حرفش فکر میکردم که دوباره گفت:
برا همینه که همه از سوسک بدشون میاد؟؟؟
خوب من باید چی میگفتم؟
