-
از آسمون تا ...
پنجشنبه 7 تیر 1386 18:38
(هوالمحبوب) چند شب پیشترا با آقا مهدی رفته بودیم دوچرخه سواری. البته ایشون دوچرخه سواری میکردن و منم مثلا خیر سرم به جای مواظبتش مسامسه میکردم (باب مفاعله از ریشه اس ام اس یعنی مبادله اس ام اس). آقا مهدی احساس کرد یه دفه یه چیزی از جلو چشاش با سرعت رد شد. با تعجب پرسید: بابا این چی بود؟ گفتم: سوسک! انگار یادش رفته بود...
-
خاتون
یکشنبه 27 خرداد 1386 08:17
(هوالمحبوب) بچگیام وقتی میخوندم" دویدم و دویدم سر کویی رسیدم دوتا خاتون رو دیدم" نمیدونم چرا حس میکردم خاتون این شعر با بقیه فرق داره. احساس میکردم خیلی محترمه... احساس میکردم وقتی یکی از خاتونا بهم آب میده تا بدمش به زمین یه مفهومی داره... یه شب یه خوابی دیدم... بعد تصمیم گرفتم... ولی یازده سال بعد تونستم. قبلا یه...
-
چه خیالا که نداشتم...
چهارشنبه 16 خرداد 1386 06:29
(هوالمحبوب) دلم میخواست دلو ازت جدا کنم، اما نشد یا لااقل عاشقی رو حاشا کنم، اما نشد دلم میخواست تموم خاطرات با تو بودنو بسوزونم، بلکه دلو رها کنم، اما نشد دلم میخواست یهبار بهم بگی: چیه؟ آخه چته؟ تا من هم عقدههامو از دل وا کنم، اما نشد دلم میخواست فقط واسه یه بار محلم بذاری تا من سری توی سرا پیدا کنم، اما نشد...
-
میشه یه جور دیگه دید
جمعه 4 خرداد 1386 06:38
(هوالمحبوب) بابا به خدا اگه یه جور دیگه نگاش کنی میتونی قشنگیاشو ببینی! ... میگی نه دوباره ببین ! البته ببین یه چیزی بگما! جدای از اینکه ما چجوری نگاه کنیم اصل قضیه یه چیزه! فقط میخوام بگم میشه با عوض کردن نگاه قشنگتر دید !! به قول خودت: پ. ن.: عکسارو یه آقا خوبهای برام فرستاده. برا اینکه حجمشون وبو اذیت نکنه...
-
درخواست
پنجشنبه 27 اردیبهشت 1386 18:09
(هوالمحبوب) بگذار که با یاد تو آرام بگیرم در خواب و خیالم ز کفت جام بگیرم ناکام ز عشرتکدهها در دم مرگم بگذار به رویا ز لبت کام بگیرم
-
اصالت
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1386 06:24
هوالمحبوب من بهش گفتم. بهش گفتم: ارتباطتو با اصالت خودت حفظ کن اگه میخوای سقوط نکنی
-
مرگ و زندگی
پنجشنبه 13 اردیبهشت 1386 06:07
(هوالمحبوب) هلاک من به یک تیر نگاه است حیاتم هم از آن عین سیاه است چرا با او نگویم راز دل را؟ خداوندا مگر دوستی گناه است؟
-
دلم گرفته
جمعه 31 فروردین 1386 19:01
(هوالمحبوب) گفت: دلم گرفته . گفتم: چرا؟ گفت: نمیدونم. گفتم: این روزا فصل شکفتن و باز شدنه. گفت: باور نمیکنی؟ گفتم: چرا. گفتم: به نظرت اگه یه غنچه رو که میخواد باز شه، دورشو با بند بپیچی، میتونه باز شه؟ گفت: خوب که چی؟ معلومه که نه. گفتم: قبول داری این روزا که همه چیز دنیا میخواد بشکفه و باز شه، دل من و تو هم میخواد...
-
میشه، به همین سادگی میشه خوب بود
پنجشنبه 16 فروردین 1386 10:49
(هوالمحبوب) بازم سلام. سه تا تبریک: اول تبریک بهار در بهار و تولد آخرین پیامبر خدا (ص) که کاملترین دین رو با خودش آوورد. خدا رو شکر که این نعمتو به ما داد؛ دوم تبریک تولد بنیانگذار مذهب شیعه امام صادق (ع). خدا رو شکر که توو جایی به دنیا اومدیم که دور و برمون همه میگن علی (ع) و بچه هاش(ع)؛ سوم تبریک غروری که توو ماجرای...
-
یه سوال
سهشنبه 7 فروردین 1386 06:55
(هوالمحبوب) این بار سلام بذار این دفه اینجوری شروع کنم. یه خورده خودمونیتر. رسمی و خشک نه. سال جدید تحویل شده و میگن خیلی چیزا باید نو بشه. میگن سال 85 تموم شده و دیگه هم نمیاد. این سؤال رو قبلا از چند نفر پرسیدم ولی خیلیاشون توو جواب موندن. اینجام از شما میپرسم: سال 85 اومد، خیلی ساده یک سال از عمر شما رو کند و با...
-
قاصدک
یکشنبه 13 اسفند 1385 06:34
(هوالمحبوب) قاصدک یهزحمتی برات دارم گوش بده ببین چکار باهات دارم قاصدک یه عقدهای تو دلمه گفتنش به هر کسی مشکلمه قاصدک گوش بده درد دلمو تا شاید تو حل کنی مشکلمو درد دل با تو برام دلنشینه قاصدک زحمت من برات اینه اگه با نسیم هنوز همسفری سمت باغ اگر که پیغام میبری اگه با گلا هنوز همنشینی گل نرگس رو هنوزم میبینی وقتی...
-
دلشکسته
جمعه 4 اسفند 1385 19:29
(هوالمحبوب) به هر دری زد و پیش هر دکتری که گفته بودن بردش، ولی هیچ فایدهای نداشت. دختر کوچولوش که خیلی هم دوسش داشت، جلو چشاش ذره ذره آب میشد. دیگه خودشم کمکم داشت ناامید میشد. کنار بستر دخترش نشسته بود و داشت نگاش میکرد. دخترک خیلی آروم چشاشو باز کرد. نگاهش به نگاه بابا افتاد، حتی حال لبخندزدن هم نداشت. ولی با نگاش...
-
آه سرد
پنجشنبه 26 بهمن 1385 06:48
(هوالمحبوب) لال بودم، نام زیبایش زبانم بازکرد گنگ بودم، تار مویش نغمهام را ساز کرد مرده بودم، زندگی معنا ندارد جز به عشق فاش میگویم که عشق او چنین اعجاز کرد توبهها کردم زمستی و شراب اما چهسود؟ با پیاله لعل لبهایش مرا دمساز کرد گفته بودم با خودم رازش بهدل پنهان کنم آه از سردی آه من که شرح راز کرد یار پیغام محبت...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 19 بهمن 1385 06:55
هوالمحبوب سلام ۱- وبلاگم از آخرین مطلب تا امروز به یک مشکل برخورده بود که نمیتونستم مدیریتش کنم. امروز با لطف دوستان بلاگاسکای مشکل حل شد. جاداره ازشون واقعا تشکر کنم. ۲- از همه دوستانی که نظر گذاشتن ممنونم و معذرت میخوام که به دلیل همون مشکل نتونستم نظراتشون رو تایید کنم. ۳- یه وبلاگ اجارهای زده بودم برای پیغامای...
-
بیست در بیست
چهارشنبه 20 دی 1385 23:34
(هوالمحبوب) اون روزم درست بیستم دیماه بود، ولی درست بیست سال قبل... دوم دبیرستان بودم... یادش بخیر... روزی که خدا رو با چشای خودم دیدم... چقدر اینجوری گذشت... به قول شما چقدر زود دیر شد. کاش... کاش... اصلا بیخیال... همون قبلی رو یه بار دیگه با من میخونی؟ کاشکی واژهای به نام " کاش " تو واژهها نبود کاشکی " ناامیدی "...
-
بعد این همه سال!!!
چهارشنبه 13 دی 1385 21:30
هوالمحبوب وقتی راهنمایی بودم معلمم بود. دیگه ندیدمش. شنیده بودم اشعارش واقعا قشنگه. یه تکمصراع از اشعارشو حتما بارها و بارها خوندی یا شنیدی: یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد چند روز قبل بعد از اینه همه سال توو یه وبلاگ به دوتا از اشعار واقعا قشنگش برخوردم. اگه بخونیش حتما تایید میکنی: چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند و تماشای...
-
برنادت
چهارشنبه 6 دی 1385 18:33
(هوالمحبوب) هرچی به اونجا نزدیکتر میشدم احساس میکردم گذشت زمان داره کندتر میشه. خیلی اشتیاق داشتم زود برسم. از ایران تا فرانسه یه طرف، این چند دهمتر یه طرف. بالاخره رسیدم. اولین بار بود که وارد یک کلیسا میشدم. خیلی کوچک بود، ولی خیلی باصفا بهنظر میومد. با نگام همهجاشو سرک کشیدم. گوشه کلیسا جایی رو شبیه غار درست...
-
چه اشتباهی
جمعه 24 آذر 1385 22:24
(هوالمحبوب) اون روزم سر ساعت خودمو رسوندم پارک. به سرعت رفتم سمت همون نیمکت همیشگی. اطرافو نگاه کردم ببینم بازم میاد یا نه. چند روز بود که احساس میکردم یه نفر میاد اطراف همون نیمکتی که من میشینم میپلکه. روزای قبل یه چیزی مانع از این میشد که مستقیم نگاش کنم. چند روز اول تا احساس میکردم اومده نیمکتو ترک میکردم. روزای...
-
مستاصل
پنجشنبه 9 آذر 1385 01:27
(هوالمحبوب) عشق تو توو قلب من ریشه دوونده، چهکنم؟ قلبم از عمق نگات یک چیزی خونده، چهکنم؟ بس که زل زدم بهاون پنجرهها یواشکی دیگه تو چشمای من رمق نمونده، چهکنم؟ التماس کردم به چشمام تا که بیدار بمونن اومدی، خواب بودم این منو سوزونده، چهکنم؟ دست گذاشتم روی قلبم تا که آروم بگیره ولی دست بهیاد تو همونجا مونده،...
-
قلب سرد
پنجشنبه 25 آبان 1385 07:00
(هوالمحبوب) مرگ عشق و عاشقی در قلب من پندار من بود زندگی هم رویش برگی بر دیوار من بود روی شاخ تکدرختی یاکریمی لانه داشت غبطهخوردن بر صفای یاکریمها کار من بود در قمار زندگی دار و ندارم دادهبودم پارهای از قلب سردم گرمی بازار من بود بین آن آشفتهبازار آمدی قلبم خریدی مُهر مِهرت بعد از آن بر قلب پرزنگار من بود برق...
-
ماهیکوچولو
پنجشنبه 11 آبان 1385 07:42
(هوالمحبوب) چند ماه از اون حادثه پرمصیبت گذشته بود. برای اینکه خاطراتشو از ذهنش پاک کنم تصمیم گرفتم ببرمش یه مسافرت. قبلا چند بار ازم پرسیده بود بابا کی میریم دریا... اون روزم مثل روزای قبل زود بیدار شد تا با هم بریم کنار ساحل. قسمت جنوبی شهر یه دماغه از جنس صخرههای آهکی بود که از اونجا میشد طلوع خورشیدو از کنار...
-
ماه مبارک
چهارشنبه 3 آبان 1385 17:03
( هوالمحبوب ) گیرند همه روزه و من گیسویش جویند همه هلال و من ابرویش از جمله این دوازده ماه فقط یک ماه مبارک است و آن هم رویش عید فطر مبارک (با تشکر از دوست خوبم حسین معتمدیفر)
-
دارا و سارا
جمعه 28 مهر 1385 06:36
(هوالمحبوب) شب بود ماه پشت ابر بود دارا بود و سارا بود چشم دارا و سارا، سمت ستارهها بود چشم مامان و بابا، به دارا و سارا بود دارا ستاره میشمرد سارا براش سبد برد دارا ستاره میچید سارا کمکم خوابش برد صبح شب بود ماه پشت ابر بود نه دارا بود نه سارا چشم مامان و بابا موند سمت آسمونها (تقدیم به ستارههای کوچولوی فلسطین)...
-
یه فصل قشنگ از جوشن کبیر
جمعه 21 مهر 1385 16:32
(هوالمحبوب) یا من هو فی عهده وَفی یا من هو فی وفائه قوی یا من هو فی قوَته علی یا من هو فی عُلُوِه قریب یا من هو فی قُربِه لطیف یا من هو فی لُطفِه شریف یا من هو فی شَرفِه عزیز یا من هو فی عِزِه عظیم یا من هو فی عظمتِه مجید یا من هو فی مَجدِه حمید سبحانک یا لاالهالاانت، الغوث الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب
-
یه درد دل ساده
جمعه 14 مهر 1385 03:41
(هوالمحبوب) دل من نمیاد که بگم تو بدی ولی حتی یهبار سر بهم نزدی تو که با یه نگاه دلا رو میبری میشه این دل فرسودرم بخری؟ بهخدا حق من این همه جفا نیست طفلکی دلم اینقدِ بیوفا نیست اعتراف میکنم یه کارم گناهه گناه از دلمه، مست اون نگاهه دو سه سال پیش از این قصه اینجور نبود دل من تنها بود ولی مهجور نبود برق چشم سیات توو...
-
آب بابا
پنجشنبه 6 مهر 1385 08:41
(هوالمحبوب) سرمشقهای آب بابا یادمان رفت رسم نوشتن با قلمها یادمان رفت گلکردن لبخندهای همکلاسی در یک نگاه ساده حتی یادمان رفت ترس از معلم، حل تمرین، پای تخته آن روزهای بیکلک را یادمان رفت راه فرار از مشقهای زنگ اول ایوای ننوشتیم آقا ، یادمان رفت آن لحظهها را آنقدر شوخی گرفتیم جدیت تصمیم کبری یادمان رفت شعر خدای...
-
شما میتونید جوابشو بدید؟
یکشنبه 26 شهریور 1385 06:46
(هوالمحبوب) خیلی کودکانه ازم پرسید: بابا امروز همون فرداس؟ و من با تمام بابابودنم توو جوابش موندم!
-
تقدیم به یار
پنجشنبه 16 شهریور 1385 06:12
( هوالمحبوب ) الف چون دال پیش قامت یار ندیدم یک الف چون دال دلدار چو بیش از این توان وصف او نیست الفبا را بهحال خویش بگذار ( نیمه شعبان مبارک )
-
فقط فقط تو
پنجشنبه 9 شهریور 1385 16:24
(هوالمحبوب) صد چشم مرا ناظر من چشم به چشمانت صد گوش بهدیوارم من گوش به فرمانت صد جام به دست من من دست به دامانت صد باغ و چمن گر هست من سوی بیابانت صد سرو نباشد چون آن قد خرامانت صد سال دگر هم باز من طالب و خواهانت
-
مبعث من
سهشنبه 31 مرداد 1385 01:03
(هوالمحبوب) شبی در کوچهها نومید و تنها و دلسرد از جفای مردمان سرد دنیا سرم را در گریبان کرده و با گریه میگفتم: الها! ای خدای یونس و موسی خدای یوسف و تنهایی در چاه خدای عیسی و طاها خدایا! دلم سرد است هوا هم سرد بیابان پیش رویم فرش گسترده است و همراه بیابانم کسی نیست جز سیاهیها. از این ظلمت خدایا کی نجاتم میدهی آخر؟...