دوبیتی‌های من  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 31 مرداد 1386 در ساعت 07:44 ب.ظ

(هوالمحبوب)

شمیم کوی تو با من چها کرد
شکند موی تو موجی بپا کرد
خم ابروی تو شد رهنمایم
لب شیرین تو دردم دوا کرد

 

هلاک من به یک تیر نگاه است
حیاتم هم از آن عین سیاه است
چرا با او نگویم راز دل را؟
خداوندا مگر دوستی گناه است؟

 

زدم فالی به یاد خط و خالش
دلم آشوب شد چون دید فالش
حدیث وصل او با دیگری بود
در این بازی تقدیر... خوش به حالش

 

الف چون دال پیش قامت یار
ندیدم یک الف چون دال دلدار
چو بیش از این توان وصف او نیست
الفبا را به حال خویش بگذار

 

دوبیتی‌های من معنا ندارد
دلم جز بیت او ماوا ندارد
دلم مجنون صفت دنبال لیلی است
و مجنون جز بیابان جا ندارد

با من چه کردی  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 24 مرداد 1386 در ساعت 06:24 ق.ظ

(هوالمحبوب)
شمیم کوی تو با من چها کرد
شکند موی تو موجی بپا کرد

خم ابروی تو شد رهنمایم
لب شیرین تو دردم دوا کرد

پسر یهودیه و عموابراهیم  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 11 مرداد 1386 در ساعت 01:51 ب.ظ

(هوالمحبوب)

حدودا 50 سال قبل توو فرانسه یه پیرمرد اهل ترکیه زندگی میکرد که یه خواربارفروشی داشت و مردم اونو به نام عموابراهیم میشناختن. توو همسایگی عموابراهیم یه خونواده یهودی با پسر 7سالشون "جاد" زندگی میکردن که معمولا جاد خریداشونو از مغازه عموابراهیم میکرد. ولی عادت داشت وقتی از مغازه میومد بیرون یواشکی بدون اینکه عموابراهیم متوجه بشه یه شکلات هم برمیداشت.

اون روز جاد وقتی از مغازه بیرون میومد یادش رفت یواشکی شکلات ورداره که یه دفه عمو ابراهیم صداش زد و گفت: جاد شکلاتتو یادت رفت ورداری! جاد سرجاش میخکوب شد... نه میتونست بره، نه میتونست به عموابراهیم نگاه کنه... اصلا فکرشم نمیکرد که عمو ابراهیم خبردار شده باشه... داشت با خودش فکر میکرد اگه عمو به باباش بگه چی؟؟؟ اگه دوستاش بفهمن... اصلا الان جواب عمو رو چی بده؟؟؟

... بگیرش جاد... این مال تویه!!! ... باورش نمیشد عمو کنارش ایستاده بود و داشت یه شکلات از همونایی که هر روز میدزدید بهش میداد. لبخند آسمونی صورت عموابراهیم حکایت از چیز دیگه‌ای داشت. جاد فقط همونجوری که داشت بی‌اراده شکلات رو میگرفت فقط تونست خیلی خشک و آروم بگه معذرت میخوام... دیگه این کارو نمیکنم.

عموابراهیم با همون لبخندش که حالا یه خورده جدی‌تر شده بود گفت: جاد من به شرطی میبخشمت که قول بدی دیگه اصلا توو زندگیت دزدی نکنی ولی میتونی هروقت اومدی اینجا یه شکلاتم برداری... جاد با خجالت سرشو بلند کرد و در حالی که لبخند ضعیفی داشت گفت: باشه قول میدم...

دیگه بعد از اون روز عموابراهیم برای جاد شده بود مثل یک پدر، مادر، برادر و از همه مهمتر ... دوست. یه دوست واقعی. هروقت جاد به مشکلی برمیخورد یا دلش میگرفت صاف میومد مغازه عمو. عموابراهیم هم بدون هیچ بدخلقی و با همن لبخند آسمونیش جاد رو میشنوند پیشش و به حرفش گوش میکرد. بعدشم یه کتاب از کشوی میزش در میاورد و میداد به جاد. بهش میگفت یه صفحشو باز کنه و بده به عموابراهیم. بعد کتابو میگرفت و دوصفحشو میخوند. بعد مینشست با جاد حرف میزد. چیزی که برای جاد خیلی عجیب بود همین بود که بعد از حرفای عموابراهیم احساس میکرد حالش خیلی خوبه، دیگه نگران چیزی نیست، اصلا احساس میکرد دیگه‌ مشکلی نداره.

17 سال از این موضوع گذشت و حالا جاد یه جوون 24 ساله بود که دیگه عموابراهیم 67 ساله رو مثل پدرش میدونست و نمیتونست ازش جدا بشه. یه روز پسرای عموابراهیم تقریبا بی‌خبر اومدن پیش جاد. جاد از دیدنشون خیلی خوشحال شد، اما وقتی پسر عموابراهیم صندوق کوچکی رو داد به جاد و گفت بابا وصیت کرده بود این صندوص رو هدیه بدیم به تو... دیگه نفهمید چه اتفاقی افتاد. جاد یه حامی واقعیشو از دست داده بود...

باز هم روزها گذشت، ولی خیلی سخت...

یه روز که جاد خیلی دلش هوای عمو رو کرده بود یاد هدیش و صندوقچه کوچولو افتاد. رفت سراغش و وقتی بازش کرد بی‌اراده اشکاش سرازیر شد... یاد روزی افتاد که عمو کنارش ایستاده بود و بهش شکلات میداد... توو صندوقچه همون کتابی بود که جاد همیشه اونو توو مغازه عمو باز میکرد و عمو دوصفحشو براش میخوند. به یاد اون روزا جاد بازم کتابو باز کرد... اما کتاب به زبان عربی بود و جاد چیزی ازش نمیفهمید، ولی یاد عمو چیزی نبود که ول‌کن جاد باشه. از جاش بلند شد و رفت سراغ یکی از همکاراش که تونسی بود. ازش خواهش کرد تا همون دو صفحه‌ای رو که باز کرده براش بخونه. همکارش قبول کرد و دو صفحه از کتاب رو خوند و وقتی اشکای گرم جاد رو دید ازش پرسید چه مشکلی پیش اومده؟ وقتی جاد مشکلشو به همکار تونسیش گفت اون با یه خورده فکر یه راه حل به جاد پیشنهاد داد. جاد در حالی که تقریبا خیلی متعجب شده بود، یاد عموابراهیم افتاد و راه‌حلایی که بعد از خوندن این کتاب بهش پیشنهاد می‌داد... همون‌جوری که داشت به کتاب نگاه میکرد از همکارش پرسید این کتاب چیه؟

-          این کتاب ما مسلمونا قرآنه.

جاد که یه بغض سخت گلوشو گرفته بود گفت:

-          چطوری میتونم مسلمون بشم؟

-          کافیه فقط شهادتین رو بگی.

و ... جاد مسلمان شد.

جاد مسلمون شد و چون اسلامشو مدیون کتاب قرآن میدونست اسم خودشو گذاشت "جادالله قرآنی". جاد تصمیم گرفته بود بقیه عمرشو وقف خدمت به قرآن کنه. برا همینم مطالعات وسیعی رو در این زمینه شروع کرد و وقتی احساس کرد قرآن توو وجودش نشسته شروع کرد به دعوت اروپائیا به قرآن. تا جایی که تعداد زیادی یهودی و مسیحی با استدلالای اون به اسلام ایمان میاوردن.

یه روز وقتی جاد ورقای قدیمشو زیرورو میکرد باز قرآنی رو که عمو بهش هدیه داده بود باز کرد. خیلی تعجب کرد که چرا تا حالا به صفحه اول قرآن توجه نکرده بود. توو صفحه اول عموابراهیم یه نقشه جهان رو چسبونده بود که رو قاره افریقاش با خط خودش نوشته بود (ادْعُ إِلِى سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ) [النحل : ۱۲۵] یعنی: با حکمت و اندرز نیکو (دیگران) را به راه پروردگارت دعوت کن.  بعدشم زیرش یه امضا از خودش گذاشته بود. یه حس عجیب جاد رو فرا گرفته بود. دقیقا احساس میکرد توو همون مغازه کوچیک خواربارفروشی روبروی عمو نشسته و عمو داره بازم از روی کتاب باهاش حرف میزنه. انگار عمو صراحتش بهش میگفت که جاد این وصیت‌نامه من به تویه. برا همین خیلی قاطع تصمیم گرفت به وصیت عمو عمل کنه.

جاد خیلی مصمم سفر به آفریقا و دعوت به اسلام رو شروع کرد. اخلاصش توو کار و تکیش به قرآن برکتی به حرکتش داده بود که به دست اون میلیونها آفریقایی مسلمان شدند. جاد 30 سال تمام در آفریقا سفر کرد و مردم رو به اسلام دعوت کرد. بالاخره هم خودش سال 2003 در حالی که 54 سال سن داشت، بر اثر بیماریهایی فراوانی که توو همین راه دچارش شده بود از دنیا رفت.

ولی مرگ نمیتونه مانع جاودانی شدن مردان خدا بشه. پس قصه جاد هم همینجا تموم نمیشد. مادر جاد که استاد دانشگاهم هست 2سال بعد از مرگ پسرش به اسلام ایمان آورد. خودش اینجوری میگه: توو این 30 سالی که جاد مسلمون شد خیلی باهاش مبارزه کردم تا به یهودیت برگرده. توو این راهم از تمام تجربه دانشگاهیم، اطلاعاتم و قدرت استدلال یه استاد دانشگاه استفاده کردم تا اون از اسلام برگرده ولی نتونستم حریف یه پیرمرد تحصیل‌نکرده بشم. عموابراهیم از راه قلب جاد وارد شده بود و من نمیتونستم هیچ کاری بکنم تا اینکه خودمم بالاخره به واقعیت ایمان آوردم.

....

این یه تیکه رو اونایی که دست به نصیحتشون حرف نداره بلند بلند بخونن شاید خودشون بشنون:

جاد میگه: توو این 17 سالی که با عموابراهیم آشنا شدم حتی یه بار هم به من نگفت "ای کافر" یا "ای یهودی". یا حتی یه بار هم بهم نگفت مسلمون بشم. اون 17 سال دندون رو جگر گذاشت و نه از اسلام چیزی گفت و نه از یهودیت. فقط 17 سال صبر کرد تا جاد دلبسته چیزی بشه که بعدا بفهمه اسمش اسلامه.

بعدها یه بار از جاد پرسیدن چه احساسی داره وقتی میبینه میلیونها نفر به دست اون مسلمون شدن؟ و جاد توو جواب گفت هیچ احساس افتخاری نمی‌کنه! چرا که داره تلاش میکنه تا بخشی از خوبیای عموابراهیم رو جبران کنه.

دکتر صفوت حجازی یکی از مبلغین مشهور مصری میگه: توو کنفرانسی که برا مسئله دارفور توو لندن برگزار شده‌بود از یکی از روسای قبایل دارفور پرسیدم دکتر جادالله قرآنی رو میشناسی؟ بلافاصله از جاش بلند شد و گفت مگه تو اونو میشناسی؟ گفتم یه بار برا معالجه اومد سوئیس پیش من. رئیس قبیله خم شد و با محبت تمام دست منو بوسید. گفتم چکار میکنی؟ من کاری نکردم که دستم بوسیدنی باشه. گفت من با دست تو کاری ندارم ولی دستی که دست جاد رو گرفته باشه بوسیدنیه. ازش پرسیدم جاد تو رو مسلمون کرده؟ گفت نه، من به دست مردی مسلمون شدم که اون خودش به دست جاد مسلمون شده بود.

...

خوب به نظرت داستان جاد تموم شد؟ نمیدونم شد یا نشد ولی ته داستان اونی که نقل میکرد یه چیز دیگه هم گفت که حیفم اومد نگمش. میگفت: ما مسلمونا خیلیامون مثل یه ابری میمونیم که جلو خورشید اسلام رو گرفته و با نشون دادن یه برداشت سیاه و کدر، بقیه رو از دیدن این خورشید پرنور محروم می‌کنیم...

یه چیز باحال دیگه هم بگم. سینمای فرانسه سپتامبر 2003 یعنی دقیقا بعد از وفات جاد از داستان زندگی عموابراهیم و جاد فیلمی ساخت به نام: ” Monsieur Ibrahim et les fleurs du Coran” یعنی: “آقا ابراهیم وگلهای قرآن” به کارگردانی آقای François Dupeyron. قهرمان این فیلم عمر الشریف هنر پیشه معروف مسلمونه که نقش عموابراهیمو بازی میکنه. این فیلم سال 2004 روی صحنه رفت و اتفاقا جوایز زیادی رو در سطح محلی و جهانی کسب کرد. سایت ویژه فیلمم اینه:

www.sonyclas sics.com/ ibrahim

 

پ.ن: تو رو خدا حاشیه نرو، داستانی رو که خدا با دزدی پسرک یهودی شروع کرد و با هدایت میلیونی ادامش داد بگیر. با توام اخوی، همشیره با توهم هستم. آهای شخص ثالث که خودتو به اون راه زدی و توو خونت نشستی و برا پیروزی اسلام و مسلمین دعا میکنی، جاد یهودی برا اسلام تا افریقا رفت و جونشو داد ولی میلیونها کافر و یهودی و مسیحی رو مسلمون کرد. تو با رفتار چندش‌اورت چند نفرو از اسلام بیزار کردی؟؟؟